افغانستان اینترنشنال۱۰ قوس ۱۴۰۴

لکنوال، خشونت و الگوهای رفتار جمعی

خشونت در جامعه افغانستان فقط رفتار فردی نیست؛ بازتاب الگوهای جمعی، فرهنگ گفتار و تجربه‌های تاریخی است که نادیده گرفتنش چرخه‌ خشونت را ادامه می‌دهد. پرسش اصلی اینجاست که چرا این الگوها همواره تکرار می‌شود. نصیر ندیم، در این مقاله به این پرسش پرداخته است.

در سال‌های اخیر با افزایش دسترسی به شبکه‌های اجتماعی و گسترش مهاجرت، موضوع خشونت و بازتاب آن در جوامع میزبان بار دیگر به یکی از مسایل مهم در میان افغان‌ها و جوامع میزبان تبدیل شده است.

رویداد خشونت‌بار اخیر در ایالات متحده امریکا و موج واکنش‌ها نسبت به آن بحث قدیمی، اما حیاتی را دوباره به مرکز گفت‌وگوهای ما آورده است که آیا خشونت یک امر صرفا فردی است یا می‌تواند ریشه در ساختارهای اجتماعی و الگوهای رفتار جمعی داشته باشد؟

واکنش‌ها به پرونده‌ رحمان الله لکنوال و شکل‌گیری یک روایت عمومی در فضای مجازی، روایتی که گاهی بر محور توجیه، گاهی بر محور برائت فردی و گاهی بر محور انگ‌زدن‌های جمعی حرکت می‌کند، رویدادهایی که نمی‌توان به سادگی از کنارشان گذشت و بر توجیه آن‌ها پرداخت.

بخش قابل توجهی از کاربران فضای مجازی تاکید کردند که جرم یک امر فردی است و نباید رفتار یک شخص را نشانه‌ای از ماهیت یک جامعه دانست. این سخن در چارچوب یا مفهوم حقوقی کاملا درست است که دادگاه فرد را محاکمه می‌کند، نه همه‌‌ جامعه را، مگر پرسش مهم این‌جاست که آیا رفتارهای تکرارشونده‌ای که در خارج از کشور از برخی مهاجران ما دیده می‌شود، واقعا تنها به حوزه‌ فردی انسان افغانی تعلق دارد؟ یا این‌که از یک بستر اجتماعی-فرهنگی و حتا روان مشترک تغذیه می‌کند؟

در سال گذشته تنها در آلمان چندین مورد خشونت شدید، از قتل با چاقو تا درگیری‌های خطرناک، توسط مهاجران افغان ثبت شد. این‌ها رفتارهایی نبودند که بتوان آن‌ها را استثنا دانست.

[@portabletext/react] Unknown block type "figure", specify a component for it in the `components.types` prop

وقتی یک الگوی رفتاری در مناطق و زمان‌های مختلف تکرار شود، دیگر نمی‌توان آن را صرفا به تصمیمات فردی تقلیل داد، بلکه باید قضیه را جمعی پنداشت. در چنین مواردی جامعه بدون هیچ شبهه‌ای در شکل‌دهی به آن سهم دارد. در تربیت و در مواجهه با بحران‌ها، در فرهنگ گفتار، در نحوه‌ واکنش به خشونت و حتی در روشی که آسیب را بازتولید می‌کند.

خشونت یک رفتار ذاتی و ناگهانی نیست

بر اساس منطق استقرایی کلاسیک که از زمان افلاطون تا امروز در علوم اجتماعی نفوذ دارد وقتی رفتار مشابه بارها از یک جامعه تکرار شود، دیگران حق دارند آن را در قالب یک الگوی جمعی ببینند. اگر ما نمی‌خواهیم با این نگاه قضاوت شویم باید ابتدا از خود بپرسیم که چرا این الگوها تکرار می‌شوند؟ چرا روایت خشونت در میان بخشی از جامعه‌ ما این‌قدر فراوان است؟

نکته مهم دیگراین است که خشونت رفتاری ذاتی و ناگهانی نیست؛ بلکه بر اساس نظریه‌های یادگیری اجتماعی، رفتاری اکتسابی و قابل‌آموختن است.

کسی که خشونت را تجربه کرده باشد؛ در خانواده، مکتب، خیابان یا در چارجوب‌های بزرگ‌تر اجتماعی، احتمال بیشتر وجود دارد که آن را بازتولید کند.

جامعه‌ای که دهه‌ها جنگ، ناامنی، سرکوب، تحقیر، فقر و بی‌ثباتی را تجربه کرده باشد، طبیعی است که بخشی از رفتارهای خشونت‌آمیز را به‌عنوان زبان حل‌وفصل بحران‌هایش می‌آموزد. این یک واقعیت تلخ، اما مهم است.

از همین رو، وقتی اصرار می‌کنیم که هر رخداد خشونت‌آمیز، «صرفاً فردی» است، بخشی از واقعیت اجتماعی را نادیده می‌گیریم. این تقلیل، ناخواسته به دفاع از ساختارهایی تبدیل می‌شود که خشونت را می‌سازند، بازتولید می‌کنند و طبیعی جلوه می‌دهند. جامعه‌ای که با خشونت خو گرفته باشد، در برابر آن حساسیت خود را از دست می‌دهد و در نتیجه، باز هم همان چرخه ادامه می‌یابد.

نمونه‌ روشنی از این چرخه تنها در رفتار گروه‌های تروریستی داخل افغانستان یا لغریدن تعدادی زیاد از هموطنان ما به سوی تروریسم در غرب نیست، بلکه زبان خشن و تهاجمی در فضای مجازی افغانستان نیز است.

کسانی که در فضای مجازی تاکید می‌کردند «ما را به‌خاطر رفتار رحمان الله لکنوال و دیگر کسانی که خشونت می‌ورزند قضاوت نکنید» در صفحات مجازی‌شان سر کوتاهی زدم و دیدم در نوشتارشان از زبانی استفاده کرده‌ بودند که رگه‌های آشکار خشونت کلامی وجود داشت. از برچسب‌زدن تا توهین، از تحقیر تا تخریب.

این تضاد نشان می‌دهد که خشونت تنها در خیابان رخ نمی‌دهد، بلکه در فرهنگ گفتار و سبک ارتباط و حتی در نحوه‌ مقاومت و اعتراض ما نیز حضور دارد.

معترض بودن به معنای خشن بودن نیست، البته گاهی اعتراض می‌تواند به دلایل مختلفی به خشونت متوصل شود، اما بیشتر اعتراض می‌تواند از راه‌های مدنی، هنری ، فرهنگی و دیالوگ سازنده نیز بیان شود.

متاسفانه بخشی از رفتار عمومی ما در مواجهه با اختلاف به سرعت به لحن تند و زبان مجروح‌کننده می‌لغزد که این گواهی بر عمومی بودن خشونت در جامعه‌ افغانستان است.

سوی دیگری از این قضیه نقش تفسیرهای سیاسی است. در واکنش‌ها به پرونده‌ رحمان الله لکنوال، برخی کاربران تلاش کردند رفتار او را با ارجاع به سازمان‌های استخباراتی خارجی از سی‌آی‌اِی گرفته تا سرویس‌های منطقه‌ای توجیه یا تبیین کنند. این نوع تبیین‌ها هرچند برای اذهان خسته از پیچیدگی‌های تاریخ افغانستان جذاب است، اما نه تنها حقیقت را روشن نمی‌کند، بلکه یک معافیت عمومی و آرامش کاذب ایجاد می‌کند.

نسبت دادن خشونت به «دست‌آموزی» یا «دست‌کاری» خارجی راه آسانی برای فرار از مواجهه با ریشه‌های خشونت در درون جامعه است. این‌که قدرت‌های جهانی چه نقشی در تاریخ افغانستان داشته‌اند، بحث مهمی است، اما نسبت دادن هر رفتار فردی به آن‌ها، بیشتر شبیه تکرار یک روایت آشناست: روایت قربانی‌پنداری همیشه که ما تصور داریم به افغانستان به خاطر دخالت‌های مکرر اکثر کشورها قربانی شده است و گویا ما هیج نقشی نداریم که نحوی ذهن جمعی مشترک ما را برائت می‌دهد و توجیه می‌کند هر کار غیر قابل پذیرش را انجام دهیم.

قربانی‌پنداری ما را از مسئولیت‌پذیری دور می‌کند

الگوی ذهنی قربانی‌پنداری ما را از مسئولیت‌پذیری دور می‌کند. اگر همه‌چیز را به بازیگران بیرونی وصل کنیم، دیگر نیازی نیست به بازنگری در رفتارهای خودمان فکر کنیم، نیازی نیست بپرسیم که فرهنگ ما چگونه با خشونت برخورد می‌کند، چگونه آن را نهادینه می‌سازد، چگونه آن را در قالب شوخی، قضاوت، تحقیر، تربیت یا روابط خانوادگی ادامه می‌دهد. در این حالت جامعه قربانی است و قربانی نیازی به تغییر ندارد. این خطرناک‌ترین نقطه‌ ماجراست که چرخه‌ خشونت را به صورت ممتد و مستمر ادامه می‌دهد.

واقعیت این است که تا زمانی که فرهنگ خشونت‌پذیری در جامعه تغییر نکند رحمان‌الله‌های دیگری هم ظهور خواهند کرد.

تغییر نیازمند پذیرش مسئولیت است، چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی.

جامعه‌ میزبان نیز هر بار با دیدن چنین رویدادهایی واکنش سخت‌گیرانه‌تری نشان خواهد داد و تصویر مهاجران افغان پیچیده‌تر خواهد شد. این یک زنجیره‌ اجتماعی است که رفتار فردی ساختار جمعی را تحت تاثیر می‌گذارد و ساختار جمعی، رفتار فردی را بازتولید می‌کند.

برای شکستن این چرخه نخستین گام پذیرش واقعیت است، خشونت را نباید صرفا در سطح فردی دید. باید به ریشه‌های آن فکر کرد؛ از تربیت کودکان تا روابط خانوادگی، از فرهنگ گفتار تا شیوه‌ حل اختلاف، از فشارهای روانی مهاجرت تا میراث جنگ. پرسش‌هایی که باید از خود بپرسیم این‌ها هستند:

چرا این الگوها تکرار می‌شوند؟ چرا خشونت در میان بخشی از جامعه ما این‌قدر عادی شده است؟ چگونه می‌توانیم به بازسازی فرهنگ گفت‌وگو، احترام و همزیستی کمک کنیم؟ آیا خشونت تنها در جامعه‌ی غربی از ما سر می‌زند و افغانستان از این مسئله مبراست؟

تا زمانی که این پرسش‌ها جدی گرفته نشوند، احتمال تکرار حوادث مشابه همچنان باقی است. جوامعی که خشونت را فقط در سطح فردی می‌بینند، فرصت اصلاح را از دست می‌دهند و جوامعی که ریشه‌ها را می‌بینند، می‌توانند مسیر تغییر را آغاز کنند.

خشونت تنها زمانی مهار می‌شود که از توجیه و ساده‌سازی فاصله بگیریم و مسئولیت مشترک خود را بپذیریم و بدون پذیرش تکرار این چرخه از زیر پوستین اجتماعی ما همواره پیام خشونت به دنیا فرستاده می‌شود.